چرا بچه هایمان حرف ما را گوش نمی کنند | وقت طرب
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

چرا بچه هایمان حرف ما را گوش نمی کنند

 


ممکن است آنچه را که فکر می کنید نتوانید عمل کنید ، ولی یادتان باشد، هرچه را که می گویید حتما بایست به آن عمل کنید! پس بیایید کمتر حرف بزنیم و بیشتر عمل کنیم. از هم اکنون تصمیم بگیریم که، اگرکاری را قادر به انجام آن نیستیم هرگز آن را به زبان نیاوریم. بارها از پدر و مادرها شنیده ایم که :” بچه ها به حرف های ما گوش نمی کنند، درخانه هیچ مسئولیتی را برعهده نمی گیرند، با ما لجباری می کنند و درست، برعکس آنچه ما می گوییم عمل می کنند، به ما احترام نمی گذارند، با خشونت وتندی با ما برخورد می کنند، کارهای خود را به موقع انجام نمی دهند و …” .

بارها از معلمان شنیده ایم که :” دانش آموزان به درس علاقه نشان نمی دهند، درکلاس انضباط را رعایت نمی کنند، به ما اعتماد ندارند، حرمتمان را نگه نمی دارند، به ما علاقه ندارند و…” .

بارها از بچه ها شنیده ایم که :” پدر و مادرها به ما احترام نمی گذارند، به ما آزادی عمل نمی دهند، معلمان با ما صمیمی و مهربان نیستند، بزرگ ترها همیشه به ما زور می گویند و …” .

راستی چرا این همه بچه ها و بزرگ ترها از یکدیگر گله دارند؟ چرا درکنار هم احساس آرامش و شادی نمی کنند؟ چرا با هم مهربان و صمیمی نیستند؟ یکی از دلایل اصلی این نارضایتی ها، نحوه ی ارتباط بزرگ ترها با بچه هاست. انسان ها به عنوان موجوداتی اجتماعی همیشه با یکدیگر ارتباط دارند و این ارتباط به ویژه در محیط خانه و مدرسه بیشتر به چشم می خورد. پدر و مادر زمان زیادی در کنار فرزندان خود هستند. معلمان، ساعات مفید روز را با دانش آموزان می گذرانند. اما آنچه در مورد ارتباط مهم است، نه کمیت آن بلکه کیفیت آن است. درجمع بندی ای که درمورد روابط گروهی از پدرومادرها و معلمان با بچه ها به عمل آمده، نشان داده شده که متاسفانه بیشتر این ارتباط ها ،مناسب و صحیح نبوده است. این گروه، پدر و مادرها و معلمانی بوده اند که اغلب با فرزندان و دانش آموزان خود مشکل داشته اند و ریشه ی این مشکلات، عمدتا” در نحوه ی برخورد آنها بوده است.

اگرچه اساتید علوم اجتماعی متصدی بحث در رابطه با خانواده هستند، اما عملاً وقتی از خانواده سخن به میان می‌آید، مباحث روانشاختى، روابط زوجین ، حقوق زوجین، تربیت فرزندان، سلامت خانواده و… بیشتر مطرح می‌ شود. در اکثر همایش ‌هایی که در این چند سال در رابطه با خانواده برگزار شده، توصیه‌ های روانشناختى، تربیتى، برای اصلاح روابط زوجین و رفتار آنها با فرزندان در دستور کار بوده ولی اینکه چه ساختارهایی باعث تضعیف نهاد خانواده و چه ساختارهایی باعث تقویت نهاد خانواده می ‌شود، کمتر مورد توجه قرار گرفته است. یکی از این موارد را می توان، بررسی مشکلات فرزندان بزهکار در خانواده ها دانست. در حقیقت تمام رفتارهای نابهنجار در هر انسانی، زمینه های علت و معلولی دارد و برای شناخت یک رفتار نابهنجار باید علل و عوامل آن را ریشه یابی کرد که به چه دلایلی این امر اتفاق افتاده است، آن وقت است که می تواند در جهت تخفیف یا از بین بردن ناهنجاری اقدام کرد، این که چرا نوجوان یا جوانی دست به شرارت می زند سئوال بسیارمهمی است؟ که خانواده ها باید به دنبال جواب آن باشند. به نظر بنده شرور بودن هم می تواند جنبه ارثی داشته باشد و هم جنبه محیطی، ولی در موارد بسیار معدودی شاهد آن هستیم که برخی از انسان ها، رگه های شرارت را به صورت ارثی داشته اند از جمله قاتلین بالفطره. عامل اصلی شرارت باز می گردد به عواملی محیطی، طبق بررسی های انجام شده فقط حدود ۵ درصد از افراد شرور دارای جنبه های ارثی هستند و ۹۵ درصد دیگر تحت تاثیر خانواده و نوع تربیت آن قرار می گیرند پس می توان نتیجه گیری کرد که خانواده و در راس آن ( مادر ) نقش بسیار مهمی را در انحراف یا عدم انحراف نوجوان و جوان در جامعه بازی می کند.

آن چه همواره نسبت به افزایش جرایم به خصوص در رده سنی نوجوانان و جوانان در جامعه هشدار داده می شود، هیچ گاه از سوی والدین و مسئولان ذی ربط جدی گرفته نشده است. خطر و آسیب های اجتماعی بی شماری ممکن است جوانان و نوجوانان ما را تهدید کند اما متاسفانه علل پدید آمدن این آسیب های اجتماعی و بزهکاری در جامعه ما همواره مورد غفلت بوده و هیچ گاه به صورت ریشه ای بررسی نشده است. بزهکاری همچون سایه ای نسل جوان را دنبال و در فرصت مناسب آنان را گرفتار می کند و تا سال ها رها نخواهد کرد .متاسفانه عواملی که در سنین بزرگسالی زمینه های ارتکاب جرم را فراهم می کند، گاهی اوقات می تواند در اطفال هم انگیزه ای برای ارتکاب جرایم باشد. با این تفاوت که اطفال یک سری عوامل بزهکاری خاص دارند.همچون میل شدید به تقلید در اطفال یکی از این عوامل است. طفل با دیدن فیلم یا رفتارهای اطرافیان ضمن تاثیر پذیری شروع به تقلید از همان رفتارها می کند و چنان چه طفلی رفتار بزهکارانه مشاهده کند، شاید بدون هر گونه تفکری نسبت به آن، شروع به تقلید از همان حرکات و رفتارها کند . یکی دیگر از عوامل موثر این است که طفل در محیط نامناسب پرورش یابد یا منطقه محل زندگی وی از لحاظ فرهنگی مناسب نباشد. این امر می تواند زمینه را برای آشنایی کودک با افراد ناباب بیش از پیش فراهم کند. عوامل مهم در بوجود آمدن بزهکاری عبارتند از : وجود فرد بزهکار و منحرف در بین افراد خانواده ، از هم پاشیدن کانون خانواده، ضعف والدین در مراقبت و سرپرستی از اطفال، نبود پدر یا مادر و یا هر دو، تعارض والدین در تربیت فرزندان، گسیختگى خانواده (مرگ پدر، یا مادر، جدا شدن پدر و مادر، و داشتن نامادری) و نامناسب بودن وضع خانواده (مانند فقر، الکلیسم، بى‌ مهرى پدر و مادر، بى‌ انضباطی، فقدان آموزش عاطفی، بى ‌‌اطلاعى از مراقبت کودک، تعداد زیاد بچه و …) . نبودن امکانات تفریحی، نبودن تفریحات ارزان‌ قیمت، شهرنشینى و صنعتى ‌شدن، زاغه‌ نشینی، سینما و تلویزیون و هیجانات جنسى و …) . تبعیض بین فرزندان نازپروری یا خشونت ها و تنبیه های افراطی می تواند از عوامل بزهکاری باشد که مى ‌توان اشاره کرد. وظایف والدین نسبت به فرزندان، دقت در تعیین محل سکونت و انتخاب همسایگان، تبعیض قائل نشدن بین فرزندان حتی در بوسیدن آن ها، والدین موظف هستند رفتار و تعاملات فرزندانشان را چه در خانه و چه خارج از آن کنترل کنند.

برای پیشگیرى از بزهکارى جوانان می توان:

الف- بهبود وضع خانواده: خانواده کاملاً سازگار مى‌ تواند ریشه بزهکارى را قطع کند. باید پدر و مادر براى سرپرستى آمادگى داشته باشند و نیازهاى خودشان وکودکان خود را بشناسند و برآورده سازند.

ب- مدرسه: پس از خانواده مدرسه در تعیین رفتار کودک قرار دارد. باید روابط بین دانش‌ آموزان و آموزگاران روابطى سالم باشد. آموزگار مدرسه مى‌ تواند در شناسائى زودرس نشانه‌ هاى ناسازگارى کودکان نقش مهمى داشته باشد.

ج- خدمات بهزیستى اجتماعى که این خدمات عبارتند از: امکانات تفریحی، خدمات مشاوره براى پدران و مادران، راهنمائى کودکان، امکانات آموزشی، و خدمات بهداشت عمومى را پیشنهاد می کنیم.

به عقیده بنده بزهکاری به عنوان مسئله ای اجتماعی باید به همان گونه که در اجتماع رخ می دهد یعنی در عرصه خانواده، محله، مدرسه، همالان و سایر ارگان ها یا مؤسسات اجتماعی که نوجوان به نوعی در آنها عضویت دارد، بررسی شود. از دید جامعه شناختی این بررسی باید به مجموعه ای از اصول و تعاریف متکی باشد. برخلاف دیگر نظریه های بزهکاری که تأکید فراوان براین موضوع دارند که فرد بزهکار می خواهد خود را تطبیق دهد ولی براساس فشارهای اجتماعی و اضطرارهای ساختاری برای رسیدن به موقعیت های اجتماعی ناچار می شود به کارهای خلاف و نامشروع دست بزند، بزهکاری وقتی اتفاق می افتد که قیود فرد نسبت به اجتماع ضعیف شود یا به کلی از بین برود. یعنی درحقیقت فرد بزهکار شخصی است که از قیود اجتماعی آزاد است و در واقع بزه وقتی اتفاق می افتد که فرد نسبت به قید و بندهای اجتماعی کم اعتنا یا اصلاً بی اعتنا باشد. روانشناسان، جامعه شناسان هر کدام به تنهایی کفایت لازم را در تبین علل رفتار آدمی را نداشته و غالباً اسیر تنگ نظری ها ، تک سبب بینی‌ها و تقیدات و تعصبات حوزه‌های نظری خود هستند. در مکتب های جامعه ‌شناسی، سازمان ها، ساختارها و نهادهای اجتماعی و فرهنگی به مثابه واقعیت های اجتماعی علت رفتار آدمی به حساب آمده‌ اند و رفتارهای بزهکارانه را معلول ساختارهای اجتماعی و فرهنگی دانسته‌ اند، در مقابل روانشناسان و بویژه روانکاوان آن را معلول کارکرد نیروهای سرکش درونی پنداشته ‌اند. گروهی از صاحب نظران نیز در مقابل به تعامل میان فرد و جامعه در فراگرد رفتار اشاره کرده ‌اند. رویکرد آنان بیشتر به روانشناسی اجتماعی نزدیک است و فرد و جامعه را تواماً و در کنش های متقابل در جریانات رفتاری دخیل می ‌دانند.

هر روز در کنار ما جرایم متعددی به وقوع می پیوندد و با تورق روزنامه ها، در صفحه حوادث با انواع بزهکاری آشنا می شویم: چاقوکشی، ضرب و جرح، دزدی، تجاوز و وقتی از خیابان عبور می کنیم سازمان هایی نظیر کانون اصلاح و تربیت، نیروی انتظامی، و دادگاه هایی را می بینیم که برای مجازات این گونه افراد به وجود آمده اند. ولی تا حالا فکر کرده ایم چه عواملی در به وجود آوردن فرد بزهکار مؤثر است؟ پیچیدگی عوامل مؤثر در پدیده بزهکاری سبب شده است که هر گروه از محققان آن را از دیدگاهی خاص بررسی کنند. روان شناسان و روان پزشکان از دیدگاه روان شناختی، حقوق دانان از دیدگاه جرم شناسی و مسایل کیفری، پزشکان و زیست شناسان از نظر عوامل مؤثر زیستی و بالاخره جامعه شناسان از دید آسیب شناسی اجتماعی.

بزهکاری پدیده اجتماعی جهانی است که معمولاً برای جرایم نوجوانان زیر ۱۸ سال به کار برده می شود. گرچه، جوامع گوناگون برحسب وضعیت اقتصادی و اجتماعی خود با انواع متفاوتی از آن روبه رو هستند. در همه جوامع انسانی اصطلاح بزهکار در مورد افرادی به کار برده می شود که اعمال خلاف قانون یا موازین مذهبی آن جامعه انجام می دهند. با توجه به این که احکام در جامعه های گوناگون متفاوت است، فرد متخلف در یک جامعه، ممکن است در جامعه دیگر از تخلف مبری باشد. در کشور ما بزهکاری به مجموعه کل جرایمی گفته می شود که در صورت ارتکاب، مجازات هایی از قبیل قصاص، دیات، حدود و تعزیزات را در پی دارد.

بنظر بنده علت ساخته شدن یک فرد بزهکار، تابع علل و عوامل اجتماعی و روانی مختلفی می‌ باشد. که مهم ترین عاملی که به نظر می ‌رسد تاثیر بسزایی در گرایش جوانان به انحراف دارد، تاثیر خانواده بربزهکاری جوانان می ‌باشد. خانواده کوچک ترین و در عین حال مقدس ترین سلول اجتماعی به شمار می‌ رود که بر اساس یک اتحاد معنوی، خونی و اجتماعی استوار گردیده است. جامعه شناسان معتقدند که خانواده بیش از محیط های دیگر وظیفه تربیت اخلاقی و معنوی طفل و به تعبیر دیگر نقش اجتماعی کردن کودکان و نوجوانان را بر عهده دارد. هر گونه روابطی که بین والدین بر قرار باشد به مثابه الگویی است که کودک خودش را با آن هماهنگ می ‌کند و به واقع اگر تنش را مشاهده نماید قطعاً ستیزه گر و اگر صلح و صفا را مشاهده کند قطعاً انسانی صلح جو خواهد شد. چرا که نوزاد در خانواده به دنیا می ‌آید و اولین تعاملات خود را با محیط آغاز می‌ کند. در این کانون اولیه اولین تأثیر و تأثرات متقابل آغاز می‌ شود و کودک کم کم در فرآیند رشد و اجتماعی قرار می‌ گیرد. همانطور که روان شناسان معتقدند سال های اولیه کودکی نقش بسزایی در رشد شخصیت و آینده او دارد. بیشتر طرح واره‌ ها و شناخت های کودک از خود ، اطرافیان و محیط در این دوران شکل می‌ گیرد. میزان سلامت جسمانی و روانی کودک بسته به ارتباطی است که خانواده با وی دارد و تا چه حد تلاش می‌ کند نیازهای او را برآورده سازد. کودکانی که در این سنین از لحاظ عاطفی و امنیتی در خانواده تأمین نمی ‌شوند به انواع مشکلات مبتلا می‌ شوند. مشکلات این کودکان اغلب با شیطنت ها ، دروغگویی ها و حرف نشنیدن های ساده شروع می ‌شود و با توجه به وضع نابسامان خانواده به بزهکاری ها و جنایات بزرگسالی منتهی می ‌شود. سخت گیری زیاد والدین یا بی ‌توجهی آنها ، یا ننر و لوس بار آوردن کودک و برآورده ساختن کلیه نیازهای منطقی و غیر منطقی او ، شخصیت سالمی را به بار نخواهد آورد. سلامت خود خانواده ، تعادل شخصیتی والدین و آشنایی آنها به اصولی که می ‌تواند محیط خانواده را سالم تر سازد، بسیار حائز اهمیت است.

نیازهای مرحله نوجوانی دوران حساسی است. بطوری که در کنار سایر تحولات و تغییراتی که از جنبه‌های جسمانی و روانی در فرد اتفاق می‌ افتد، ویژگی مشترک و مهم دیگر آن دوران ، استقلال طلبی نوجوان در خانواده است. نوجوان می‌ خواهد به طریقی رشد استقلال خود را به خانواده ثابت کند و بر این اساس شروع به ایجاد فاصله بین خود و خانواده می ‌کند و به گروه همسالان نزدیک می ‌شود. در صورتی که خانواده در این دوران به کارکردهای اساسی خود آشنایی نداشته باشد و همچنین با ویژگی های دوران نوجوانی آشنا نباشد، نخواهد توانست عملکرد تربیتی خود را به نحو احسن ایفا نماید. و چه بسا که اقدامات نادرست از سوی خانواده ، فضای نامناسب موجود در خانواده و غیره ، بیشتر و بیشتر نوجوان را از محیط خانواده دور ساخته و در صورتی که خانواده در گذشته نیز کارکرد تربیتی خود را به شیوه درست اعمال نکرده باشد و فرد از پختگی فکری کاملی برخوردار نباشد با گرایش به زمینه ‌های ناسازگارانه مثل عضویت در گروه های افراطی و سایر زمینه‌ ها مشکلات فردی و اجتماعی زیادی را به بار خواهد آورد. سخت گیری زیاد والدین و خانواده در این دوران و همچنین سهل‌ گیری و آزاد گذاری آنها فرزند را موجودی سرکش ، طغیانگر و متزلزل بار خواهند آورد. از این گذشته این دوران ، دوران الگو گیری و همانند سازی و لازم است خانواده الگوهای مناسبی را برای نوجوان خود فراهم سازند. میزان حضور خانواده در اجتماع نیز در این اهمیت بسزایی دارد. بسیاری از نوجوانان پریشان حال و آشفته به خانواده‌ هایی تعلق دارند که از زندگی اجتماعی مجزا و بیگانه ‌اند. خانواده در عین حال که کوچکترین واحد اجتماعی است، مبنا و پایه هر اجتماع بزرگ است. افراد سالم جامعه ، افراد موفق و افراد فعال اجتماعی از داخل خانواده ‌های سالم بیرون آمده‌اند و افراد ناسالم پرورش یافته خانواده‌ های ناسالم هستند. انحرافات خانواده ، عدم سلامت روانی خانواده ، مشکلات اقتصادی و اجتماعی خانواده از لحاظ تأثیری که روی اعضاء خود دارد جامعه را تحت تأثیر قرار می ‌دهد. افراد پیوند میان خانواده و اجتماع هستند. افراد پرورش یافته در خانواده وارد اجتماع می ‌شوند و ویژگی های سالم یا ناسالم خود را که در خانواده دریافت کرده وارد اجتماع می‌ کنند. از این لحاظ سلامت یک جامعه به سلامت خانواده ‌های آن وابسته است. با توجه به شرایط امروز جامعه ، افزایش مشکلات ، آسیب ها و ناهنجاری ها و تغییرات زندگی نسبت به گذشته و… بنابراین چنانچه نتوانیم پایه های خانواده را محکم و استوار بنا کنیم در این صورت شاهد بروز آسیب ها و ناهنجاری ها در خانواده ها خواهیم بود. امروزه انواع مختلف خشونت های خانگی ، اعتیاد ، طلاق و جدای عاطفی و… از جمله آسیب هایی است که سلامت خانواده ها را به مخاطره می اندازد. این حقیقت وجود دارد که متاسفانه در شرایط فعلی و با توجه به مشکلات جامعه افراد خانواده کمتر فرصت می کنند درکنار هم باشند و باهم گفتگو و یا درد و دل کنند و این امر خود به خود تهدیدی برای سلامت نهاد خانواده خواهد بود به همین علت باید خانواده ها به این امر توجه کافی داشته باشند و روابط میان خود و فرزندانشان را بر پایه صداقت ، عشق و عاطفه بنا کنند. با توجه به اینکه شخصیت فرد در خانواده شکل می گیرد بنابراین عملکرد و رفتار کودکان در جامعه نشانده تربیت صحیح و یا غلط والدین آنان است به همین دلیل باید پدران و مادران امنیت روحی و روانی کودک را در خانواده تامین کنند و به آنها نحوه صحیح و سالم زندگی کردن و همچنین نحوه برخورد درست با مشکلات را بیاموزند. در چنین شرایطی سلامت فرد و خانواده تا حدود زیادی تامین می شود و آسیب های اجتماعی کمتر به درون خانواده سالم رسوخ پیدا می کنند.

امام سجاد علیه‌السلام می‌ فرمایند: حق کودک تو بر تو این است که بدانی وجود او از توست و بد و خوب او در این دنیا به تو ارتباط پیدا می ‌کند و باید بدانی که در سرپرستی او مسئولیت داری و مسئول هستی که او را به بهترین وجه تربیت کنی و بر عهده توست که او را به خداوند بزرگ راهنمایی کنی. همچنین ایشان در تاکید بر اهمیت شیوه تربیت درست فرزندان می‌ فرمایند: با فرزندت آنچنان رفتار کن که اثر نیکوی تربیت تو مایه زیبایی و جمال اجتماعی او شود. یا اینکه او را چنان تربیت کن که بتواند در کارهای مختلف زندگی با عزت و آرزومندی زندگی کند و مایه زیبایی و جمال تو بوده باشد(مکارم‌الاخلاق صفحه ۲۳۳)

چگونه رابطه خودمان را با فرزندانمان بهترکنیم؟

رفتار گروهی از پدر و مادرها با فرزندان خود همیشه خشک، خشن وهمراه با تحکم و زورگویی است و مدام آنها را مورد انتقاد و سرزنش قرار می دهند و بیشتر از تنبیه استفاده می کنند. به ندرت با لحن آرام و مهربان با آنها به گفت و گو می پردازند و کمتر به آنان روی خوش نشان می دهند. بچه ها در حضورشان احساس آرامش و امنیت خاطر ندارند و ازآنها فاصله می گیرند.به علت ترسی که بر این کودکان حاکم است، اغلب به دروغگویی، تظاهرو فریب متوسل می شوند و به جای انضباط آگاهانه، اطاعت کورکورانه را می آموزند. این کودکان، به ویژه در دوران نوجوانی، به علت کمی ارتباط با والدین، تکیه گاه خود را در بیرون از خانواده جست وجو می کنند و درنتیجه، بیشتر درمعرض آسیب ها و انحرافات قرار می گیرند. اینان اعتماد به نفس کمتری دارند و چون محبت کافی ندیده اند، نمی توانند آن را نسبت به دیگران و به خصوص به پدر و مادر خود ابراز دارند.شادی و جنب و جوش طبیعی کودکانه را ندارند و اغلب مضطرب و افسرده اند. ازنظر درسی، به رغم سختگیری پدر و مادر با مشکلاتی روبه رو می شوند. هیچ رفتاری بیشتر از خشونت، تاثیرات منفی بر کودکان برجای نمی گذارد.

رفتار گروه دیگری از پدر و مادرها با فرزندان خود براساس تسلیم و محبت بیش ازحد است. آنها مطیع بی چون و چرای دستورات بچه های خود هستند. هرگز، حتی دربرابر خواست های غیرمنطقی فرزندان خود به آنها “نه” نمی گویند. آنان آزاد هستند هرکاری که دلشان می خواهد، انجام دهند. هیچ نظم و انضباطی را به کودکان خود نمی آموزند. چنین کودکانی عادت می کنند که با گریه، داد و فریاد و عصبانیت خواسته های خود را عملی کنند. غذا خوردن، خوابیدن، درس خواندن و سایر فعالیت های روزانه و عادی این کودکان اغلب با دشواری انجام می گیرد و پدر و مادر باید با انواع بازی ها، جایزه ها و سرگرمی های مختلف آنها را به این کارها وادارسازند. این بچه ها اغلب بهانه گیر، پرتوقع ، نازپرورده و عصبی اند. با محیط های اجتماعی به سختی سازگار می شوند. خجالتی، وابسته و غیرفعالند و کمتر می توانند توانایی های خود را نشان دهند.

گروه دیگری از والدین، نسبت به فرزندان خود بی تفاوت هستند. کمتر با آنان ارتباط فعال برقرار می سازند. دربرابر رفتارهای مثبت و منفی کودکان، عکس العمل مناسب نشان نمی دهند، از وضع درس، بازی و سایر فعالیت های آنها کمتر اطلاع دارند، نیازهای روزانه ی آنها را برطرف می کنند اما کمتر با آنان به گفت وگو و کار می پردازند. چنین کودکانی بیشتر از آنکه آزاد باشند، رها شده اند. اینان به خانواده و پدر و مادر خود احساس تعلق و وابستگی عاطفی کمتری دارند. آنها سعی می کنند بیشتر با همسالان خود درخارج از محیط خانه ارتباط برقرار سازند و درنتیجه احتمال بیشتری وجود دارد که دچار آسیب های اجتماعی شوند. کمبود محبت و وابستگی خانوادگی و خلاء عاطفی ناشی از آن، گاه این کودکان را در زمینه هایی با رشد زودرس روبه رو می کند و درنتیجه مشکلاتی برای آنها ودیگران به وجود می آید. آنان اغلب برای درس خواندن انگیزه وتمرکز کافی ندارند و چون هیچ گونه راهنمایی و کنترلی نمی شوند، وقت خود را بیهوده هدر می دهند. بی تفاوتی پدر و مادرها نسبت به فرزندان خود، عکس العمل های مختلفی را برحسب سن و شرایط دیگرشان درآنها ایجاد می کند که ظاهرا” متفاوتند اما ریشه ی یکسانی دارند. پرخاشگری، اضطراب، خجالت،لجبازی، افت درسی و … ازجمله این رفتارهاست که سلامت روانی آنها را تهدید می کند.

دراین بررسی، تعداد کمی از پدرو مادرها برخورد درست و سنجیده با فرزندان خود داشتند. این گونه والدین، دربرخورد با کودکان خود، عملا” کمتر با مشکل مواجه بودند. این امر، اهمیت برخورد صحیح والدین را در تربیت فرزندان نشان می دهد. برخورد معلمان با دانش آموزان نیز تقریبا” وضعیتی مشابه با رفتار پدر و مادرها دارد. تعداد بسیار کمی از معلمان در برقراری ارتباط درست و سازنده با شاگردان خود موفق هستند. بیشتر معلمان رفتارهای سرد، خشن و سلطه جویانه دارند. تنبیه های سخت، تهدید و تحقیر دانش آموزان، نداشتن روابط دوستانه و صمیمانه با آنها، اجبار آنان به رعایت سکوت و اطاعت محض، خودداری از سوال و جواب، سختگیری در درس و… از رفتارهای رایج این معلمان است. بیشتر آنان در توجیه دلایل این نوع برخوردهای خود می گفتند که :” نباید به بچه ها رو داد وگرنه کلاس را روی سر ما خراب می کنند”. مسلما” دانش آموزانی که درچنین محیط های هراس انگیز و با این گونه برخوردهای تهدیدآمیز پرورش می یابند، تاحد بیزاری، از درس و مدرسه گریزان می شوند. آگاهانه و ناخودآگاه با معلمان لجبازی می کنند و به روش های مختلف و درنهان، نظم کلاس را برهم می زندد. کنجکاوی و خلاقیتشان سرکوب می شود. با اکراه و طوطی وار درس ها را حفظ می کنند. شوق و انگیزه ی کسب دانش و تجربه درآنها ازبین می رود و درپایان کلاس، انرژی و نیازهای سرکوب شده ی خود را به صورت رفتارهای منفی بروز می دهند. به راستی، آیا برقراری ارتباط خوب و سازنده با کودکان و نوجوانان امکان پذیرنیست؟ آیا ارتباط مناسب، آن گونه که برخی از معلمان می گویند، رفتارهای منفی آنان را تشدید می کند؟ آیا دو نسل دیروز و امروز نمی توانند با زبانی جز زبان زور با یکدیگر سخن بگویند؟

واقعیت این است که بدون ارتباط درست نمی توان کودکان را تربیت کرد. ارتباط، گذرگاهی است که جریان تربیت از آن عبور می کند. پلی است که دنیای کودکان و بزرگترها را به یکدیگر مرتبط می سازد. جریان سیال و پویایی است که به تفاهم و همدلی می انجامد، به شرطی که ویژگی های آن را به درستی بشناسیم و برای برقراری آن تلاش کنیم.

۱- صحبت با فرزندان و پاسخ گویی به سئوالات آنها : گفتگو با فرزندان هنری است با قوانین و مفاهیم ویژه خود آنها، فرزندان ما اغلب در ارتباطات خود با ما ساده نیستند. پیام ‌های آنها اغلب بصورت کد ها یا علائم و رمزی است که باید رمز‌یابی و تعبیر شود. وقتی فرزند ما حس کند احساساتش درک می‌ شود، تنهایی و درد او از بین می ‌رود زیرا که احساسات او درک شده‌ اند. همدردی مادر نقش یک برچسب زخم را برای احساسات جریحه ‌دار بچه ایفا می ‌کند.

۲- گفتگوهای بی ‌ثمر: والدین از اینکه گفتگو با فرزند خود به جایی نمی ‌رسند ناراحت می‌شوند و والدینی که سعی می ‌کنند معقول باشند خیلی زود درمی ‌یابند که این کار چقدر خسته ‌کننده است. بچه‌ها معمولا از صحبت با پدر و مادر اجتناب می‌ کنند. آنها از اینکه موعظه و انتقاد شوند، یا به آنها تحکم شود ناراحت‌ اند. اگر به دقت به صحبت یک بچه و والدینش گوش دهید، متوجه خواهید شد که آنها چقدر کم حرف‌ های هم را می‌شنوند. زبان روزمره ما کارایی لازم را برای گفتگوهای معنی‌دار با فرزندان ندارد، ما به روش‌های جدید برای درک فرزندانمان نیاز داریم.

۳- روش جدید ارتباط با کودکان : روش جدید ارتباط با فرزندان بر پایه احترام و مهارت استوار است. طبق این روش باید:

الف) تمام پیام‌ها احترام شخصیت بچه و همچنین والدین را حفظ کند.

ب) جملاتی که نمودار درک مسئله است، قبل از جملات نصیحت‌آمیز و آمرانه است.

زمانی که بچه‌ ای در مورد چیزی شدیدا احساساتی‌ شود، نمی‌تواند به هیچ کس گوش دهد. او نمی‌ تواند نصیحت، دلداری یا انتقاد سازنده را بپذیرد. او می ‌خواهد که ما او را درک کنیم. احساسات تند بچه با گفتن جملاتی‌ مانند «خوب نیست آدم اینجوری باشد»، «هیچ دلیلی نداره که اینجوری باشی» از بین نمی‌رود. زمانی از شدت آنها کم می ‌شود و آنها برّندگی خود را از دست می ‌دهند که شنونده آنها را همراه با همدردی و درک قبول کند.

۴- بعضی اصول گفتگو: از واقعه تا رابطه، وقتی بچه‌ ای درباره واقعه ‌ای صحبت می‌ کند گاهی اوقات به جای اینکه به واقعه توجه کرده و نسبت به آن چیزی گفته شود، بهتر است که به احساساتی که کودک نسبت به آن واقعه ابراز می ‌کند توجه شود. مثلاً وقتی بچه ‌ای به خانه می‌آید و از معلم، دوست یا کلا در مورد زندگی‌ اش اظهار ناراحتی می ‌کند، به جای اینکه سعی‌کنیم ببینیم واقعیت چیست بخواهیم و از صحت وقایع مطمئن شویم، بهتر است به احساسات بچه که آن را می ‌توان از لحن گفتارش متوجه شد بپردازیم.

۵- ابراز احساس دوگانه: فرزندان ما، هم ما را دوست دارند و هم از ما متنفرند. آنها در مورد پدر و مادر، معلم و تمام کسانی که بر آنها قدرت دارند دو احساس جداگانه دارند. ما می‌ توانیم یاد بگیریم که چگونه وجود چنین احساسات دوگانه‌ای را در خود و فرزندانمان قبول کنیم. برای اینکه اطفال از تضادهای بیهوده مصون باشند باید بدانند که چنین احساساتی طبیعی و معمولی است. اینکه ما با خونسردی مطلبی را در مورد دوگانگی احساس فرزند بیان کنیم باعث می ‌شود که او احساس کند که حتی‌احساسات آشفته ‌اش درک می‌ شود و این موضوع به او کمک زیادی می ‌کند تا احساساتش را درک کند. اگر بخواهیم نظری واقعی و عمیق به انسان داشته باشیم باید این احتمال را بدهیم که هر جا عشق هست، نفرت هم هست؛ هرجا ستایش هست، حسادت هم هست؛ هرجا موفقیت هست، ترس هم هست. عقل و درایت زیادی لازم است تا انسان درک کند که همه این احساسات طبیعی‌اند: مثبت، منفی و دوگانه. به ما آموخته شده که احساسات منفی «بد» است و نباید چنین احساساتی را داشت یا اینکه ما باید از داشتن چنین احساستی خجالت بکشیم. مورد قضاوت قرار دادن احساسات و سانسور کردن تخیلات هم به استقلال فکری و هم به بهداشت روانی صدمه زیادی وارد می‌ کند. احساسات، بخشی از میراث ژنی ما هستند. به جای وانمود کردن حقیقت را می‌ توان توصیه کرد. تعلیمات در مورد اینکه فرزند بداند چه احساسی دارد بسیار مهم تر از این است که بداند چرا آن احساس را دارد. وقتی او بداند که احساساتش چه هستند،‌احتمال اینکه در درونش احساس «آشفتگی» پیدا کند کمتر می‌شود.

۶- آینه‌ای برای احساسات فرزند: ما می‌ توانیم مانند آیینه‌ ای برای احساسات فرزندمان باشیم. او خصوصیات احساسی خود را با انعکاس آنها از طریق ما می ‌آموزد. تصویر صاف، چه در آینه معمولی چه در آینه احساس، این فرصت را به شخص می‌ دهد تا بتواند اگر بخواهد اصطلاحاتی در آنچه مشاهده می‌کند به‌ عمل آورد و آن را بهبود بخشد.

۷- تعریف از موفقیت‌ها یا شخصیت ‌فرزند: اغلب افراد بر این باورند که تعریف و تمجید باعث تقویت اعتماد‌ به ‌نفس فرزند شده و به او احساس امنیت می ‌دهد. بسیاری از والدین شکایت دارند که پس از تعریف کردن از فرزندانشان یک‌ مرتبه حرکات وحشیانه ‌ای از آنها سر می ‌زند.این حرکات احتمالا نشانگر این است که فرزند می خواهد به ما بگوید که او فکر نمی ‌کند که نظر دیگران در مورد او صحیح است. مهم ترین قاعده این است که تعریف و تمجید فقط برای کوشش‌ ها و موفقیت ‌های فرزند کارآیی دارند، نه برای شخصیت او. تعریف باید برای فرزند چهره‌ ای واقعی از شخصیت او ترسیم کند نه یک چهره کلی و بی ‌محتوا. تعریف مستقیم از شخصیت، مانند آفتاب مستقیم، ناراحت کننده و کورکننده است. تحسین باید بیشتر متوجه کوشش‌ ها و موفقیت ‌های بچه باشد تا خصوصیات شخصیتی او. گفته‌ های ما باید به‌گونه‌ ای مطرح شوند که فرزند از آنها برداشت مثبتی نسبت به شخصیت خود داشته باشد.

۸- سخنان خاموش و تصویر شخص: تحسین دارای دو جنبه است: سخنان ما و برداشت فرزند. سخنان ما باید گویای این مطلب باشد که ما کار و کوشش،‌موفقیت، کمک، ملاحظه یا خلاقیت فرزند را تحسین می کنیم و ارج می‌ نهیم. الفاظ ما باید مانند تابلویی باشد که فرزند چاره ‌ای جز اینکه روی آن تصویری مثبت از خود ترسیم کند نداشته باشد. عبارات مثبت واقع‌ گرایانه ‌ای که توسط فرزند به دفعات به خودش گفته شود تا حد زیادی تعیین کننده برداشت خوب او از خودش و دنیای اطرافش است.

۹- انتقاد: سازنده و مخرب: انتقاد سازنده سعی می‌ کند به بچه نشان دهد که کاری را که باید انجام شود را چگونه انجام دهد. در بسیاری از خانواده‌ ها طوفان ‌های بین پدر و مادر و فرزند مرتب و با فاصله‌ های زمانی قابل پیش‌بینی اتفاق می ‌افتد. فرزند کاری می ‌کند و یا چیزی می ‌گوید که «غلط» است. عکس‌العمل والدین توهین‌آمیز است.این را باور داشته باشید که فرزندتان می ‌توانند از وقایع کوچک درس‌ های بزرگی در رابطه با ارزش ‌ها بگیرند.

۱۰- صفت‌ های توهین‌آمیز: صفت‌ های توهین‌آمیز همانند تیرهای زهرآگین، مثلاً وقتی ما فرزند خود را زشت، احمق و یا بی‌عرضه می ‌نامیم، این گفته بر بچه تاثیر می ‌گذارد؛ بدن و روح او واکنش نشان می ‌دهند، احساس خشم و نفرت، حتی تصور انتقام پدید می‌آید. وقتی فرزند بطور مستمر از والدین یا معلمانش می ‌شنود که کودن است، کم‌ کم آن را باور می ‌کند و خود را چنین می ‌پندارد. پس از آن دیگر از فعالیت‌ های فکری دوری می ‌جوید زیرا فکر می ‌کند برای اینکه از هرگونه گزند تمسخر مصون بماند،‌باید از هرگونه رقابت دوری جوید.

۱۱- خشم خود را چگونه مهر کنیم: به ما قبولانده بودند که خشمگین بودن مساوی با بد بودن. خشم فقط یک خلاف نبود، بلکه عملی بود نا بخشودنی. ما می‌ ترسیم که خشم اثر بدی بر روی بچه ‌ها باقی بگذارد، بنابراین خشم را درون خود نگه می‌ داریم. در علم شناخت اطفال جایی هم برای‌عصبانی شدن والدین وجود دارد. در واقع، در مواقع بخصوص خشم باید به‌گونه‌ای ابراز شود که برای فرزند آموزنده و به والدین احساس آرامش دهد و هیچ گونه عوارض جانبی بر هیچکدام از آنها باقی نگذارد.

۱۲- تهدید : برای بسیاری از فرزندان تهدید به منزله دعوت به رفتار نامناسب می ‌باشد. اکثر بچه‌ها در مقابله با تهدید رفتار منع شده را تکرار می‌ کنند.

۱۳- رشوه و قول ها : رشوه دادن نیز همانند مورد قبل روشی است که قطعا با شکست مواجهه خواهد شد. اشکالات اخلاقی بسیاری نیز در مورد پاداش‌ هایی که بصورت رشوه استفاده شوند وجود دارد. بسیار مفید تر و لذت‌ بخش‌ تر است که جایزه را بدون اینکه آن را از قبل اعلام کنیم و کاملا بدون انتظار فرزند، به او بدهیم. جایزه باید نشانگر شناخت و قدردانی ما باشد.اما قول های شما، به بچه‌ها نه باید قولی داده شود و نه قولی گرفته شود. روابط ما با فرزندانمان باید بر اساس اعتماد پایه گذاری شود.

۱۴- سیاست در مقابل دروغگویی : چرا فرزندان ما دروغ می‌ گویند؟ گاهی به این دلیل که به آنها اجازه داده نمی ‌شود راست بگویند. ما باید بتوانیم راستگویی ‌های ناراحت کننده را نیز مانند راستگویی ‌های لذت‌ بخش تحمل کنیم. فرزند از عکس‌العمل ‌هایی که نسبت به ابراز احساساتش می‌ بیند می ‌آموزد که آیا صداقت بهترین روش زندگی است یا نه. وقتی کودکان برای راستگویی تنبیه شوند، به خاطر دفاع از خود دروغ می ‌گویند. دروغ ، حقایقی درباره ترس‌ ها و آرزو های فرزند به ما نشان می‌ دهند. روش معقول برای برخورد با یک دروغ این است که به جای اینکه محتویات دروغ را تکذیب کنید و یا گوینده آن را محکوم کنیم، به فرزند نشان دهیم که مفهوم حرف او را درک می‌کنیم. والدین نباید از کودکان خود سوالاتی بکنند که احتمالا باعث پاسخ دروغ از ناحیه آنها شود. فرزند از سئوال‌ هایی که مانند تله هستند، تنفر دارند. سیاست ما در مقابل دروغگویی بسیار روشن است: از یک طرف، ما نباید نقش بازپرس را بازی کنیم و اعتراف بخواهیم یا یک موضوع بزرگ خیالی از آن بسازیم. ما نباید کاری کنیم که بچه جهت دفاع از خود مجبور به دروغ‌ گویی شود. وقتی بچه دروغ می ‌گوید، نباید عکس‌العملی مبتنی بر موعظه و عصبانیت داشته باشیم بلکه باید عکس‌العمل ما مبتنی بر حقایق و واقعیات باشد.

۱۵- دزدی: هنگامی که فرزند چیزی را که متعلق به او نیست را به خانه می ‌آورد از موعظه کردن و بزرگ کردن مسئله باید خودداری شود. می ‌توان با حفظ آبروی فرزند او را به راه درستکاری هدایت نمود.خیلی مهم است که فرزند را دزد یا دروغگو نخوانیم. بسیار مفید تر است اگر به او متذکر شویم که انتظار داریم او نیازهای مالی ‌اش را با ما در میان بگذارد. بهتر است با تعلیم و تربیت صحیح به او نحوه بهتر بودن را بگویم . ادب هم یک خصوصیت شخصیتی است و هم یک مهارت اجتماعی. ریزه‌ کاری‌های اخلاق اجتماعی را نمی ‌توان با پتک یاد داد. همچنین برای تعلیم ادب نباید بی ‌ادب بود. اگر او خود را بچه ‌ای بی‌ ادب فرض کند، از آن به بعد سعی خواهد کرد که طبق آن رفتار کند. دیدار از دوستان و آشنایان موقعیت بسیار خوبی است برای اینکه به فرزندان خود ادب بیاموزیم.

۱۶- حس مسئولیت: حس مسئولیت یک غریزه نیست و فرزند باید آن را بیاموزد و آموزش آن نیاز به تمرین روزانه برای تصمیم‌ گیری درباره مسائل منطبق با سن و درک شخص دارد. مسئولیت را نمی‌توان تحمیل کرد. مسئولیت باید از درون رشد کند و با ارزش‌ های کسب شده از خانه و اجتماع تغذیه و هدایت شود. مسئولیت هایی که بر پایه و اساس ارزش ‌های مثبت پایه‌گذاری نشده باشند، می‌ توانند ضد اجتماعی و مخرب باشند. منشأ مسئولیت باید بر احترام به زندگی،‌آزادی و جستجوی خوشبختی استوار باشد. مسئله مسئول بودن فرزندان به والدین برمی‌ گردد و یا دقیق ‌تر بگوییم به ارزش ‌های والدین که در تربیت کودک آشکار می‌ شود برمی‌ گردد. هنر والدین و برخورد آنان است که حس مسئولیت را در فرزند خود شکل می ‌دهد. هنر پدر و مادر این است که به فرزند خود نشان دهند چگونه با احساساتش برخورد کند.بهتر است با برنامه‌ های بلند مدت و کوتاه مدت آن را به فرزندانمان آموزش دهیم. تعلیم شخصیت بستگی به رابطه ما با فرزندانمان دارد و دیگر اینکه خصوصیات شخصیتی، اخلاق‍ی را نمی‌توان با الفاظ تعلیم داد، بلکه باید عملا نشان داد. برای برنامه درازمدت، قدم اول این است که ما تصمیم بگیریم به آنچه که فرزندمان در درون خود فکر و احساس می ‌کند علاقه‌مند شویم. فرزندان خودشان به‌گونه ‌ای این مسائل را به ما نشان می ‌دهند. احساسات را می ‌توان توسط الفاظ و نحوه ادای آنها، و از طریق اشارات فرزند، شناخت. از آن مهم تر اینکه اگر فرزند با انتقاد زندگی کند، نمی تواند مسئول بودن را بیاموزد. او می‌ آموزد که خود را محکوم کند و از دیگران اشکال بگیرد.از طرفی هم والدینی که با فرزندان خود بر سر کارها و مسئولیت‌ های روزمره جدال می ‌کنند باید بدانند که در این جنگ نمی ‌توانند پیروز شوند. فقط یک راه برای پیروزی وجود دارد و آن این است که کودک را طرفدار خود کنیم. مطالب زیر برای ایجاد تغییرات مطلوب مفید است:

۱۷- بازگو کردن احساسات و افکار والدین بدون حمله: در موقع ناراحتی،‌ بهترین کار برای والدین این است که احساسات و افکار را بازگو کنند. جو همدردی و درک فرزند باعث می‌ شود او خود را به پدر و مادر نزدیک‌ تر کند. مهم است بتوانیم. در مراحل مختلف رشد فرزند، مسئولیت‌ هایی را که فرزند باید بیاموزد را برایش مشخص کنید.

۱۸- مقررّی یا پول توجیبی: پول توجیبی وسیله‌ ای است تعلیماتی با هدفی معین. پیدا کردن تجربه در استفاده از پول با بکارگیری حس انتخاب خود و قبول مسئولیت. استفاده غلط از آن دور از انتظار نیست. ما نباید از مقررّی به عنوان پتکی بر سر کودک استفاده کنیم. بهتر است از مقدار کم کم شروع کرده و کم‌کم بر آن بیفزاییم.

۱۹- دوستان و همبازی‌ ها: آزادی در داشتن ارتباط با دیگران یکی از حقوق اولیه دموکراسی است. چه استانداردی می ‌باید برای ارزیابی دوست‌ های انتخابی فرزندمان در نظر بگیریم؟ دوستان باید اثر مفید و تصحیح‌کننده‌ ای بر فرزند داشته باشند. بچه ‌ای که رویایی است از رفاقت با بچه ‌ای که جدی است کمک خواهد شد. بعضی روابط باید نهی شوند. فرزندانی که رفتار تبهکاران را تقلید می ‌کنند نباید در گروه دوستان فرزندمان باشند. والدین می ‌توانند با فرزند خود با حالتی نیمه‌حرفه ‌ای برخورد کنند. در بسیاری از موارد اگر بدون اینکه زیاده از حد احساساتی شویم انضباط لازمه را به اجرا بگذاریم، اصل موضوع برطرف می شود اما اگر با احساسات زیاد با قضیه مواجهه شویم ممکن است مشکل بزرگتر شود و سال‌ها هم والدین و هم فرزند را رنج دهد.

۲۰- برخورد مناسب با فرزند: آسان ‌گیری برخوردی است که در آن بچه ‌گانه بودن بچه را قبول داریم. آسان‌ گیری بیش‌از‌حد اجازه دادن به اعمال ناپسند اوست. آسان‌گیری باعث اعتماد‌به‌نفس و قابلیت روزافزون ابراز احساسات و افکار می شود و آسان‌ گیری بیش‌ازحد باعث ناراحتی طرفین و امتیازات روزافزونی می‌ شود که نمی ‌تواند برآورده شود. همانگونه که برای رفتار محدودیت قائل می ‌شویم برای خواسته‌ ها نیز باید محدودیت ‌هایی قائل شویم. احساسات باید درک و به‌گونه ‌ای ابراز شوند. اعمال و رفتار باید محدود شوند و تغییر جهت یابند.

۲۱- انضباط و محدودیت: والدین باید مهربان در عین حال قاطع باشند. آنها نباید در مورد عادلانه بودن یا نبودن محدودیت با فرزند وارد بحث شوند. وقـتی فرزند از حد مجاز خود در مورد هر چیزی تجاوز کند خود او دچار اضطراب می ‌شود. دلیلی ندارد که پدر و مادر در این موقع اضطراب او را تشدید کندچرا که هم برای احساسات و هم برای رفتار فرزند مفید نیست. اما آنها اعمال ناپسند او را محدود و هدایت می‌ کنند. محدودیت‌ ها بدون بکارگیری خشونت یا خشم بیش‌از‌حد اعمال می شوند. وقتی انضباط اینگونه اعمال شود در بسیاری از موارد فرزند خود قبول می‌ کند که بعضی از رفتارهای او باید محدود شوند یا تغییر یابند. فرزند از پدر و مادر و ارزش‌ هایی که آنان از خود نشان می‌ دهند پیروی می‌ کند و از این راه استاندارد های شخصی برای انضباط خود به ‌وجود می‌ آورد. بهتر است محدودیت‌ کامل باشد و نه مشروط. محدودیت باید بسیار محکم و قاطع برای فرزندان بیان کرد به‌ گونه‌ای که او بفهمد که این محدودیت جدی است و ما پیگیر آن هستیم. محدودیت باید به‌گونه ‌ای مطرح شود که با حساب دقیق ناراحتی فرزند را به حداقل برساند و شخصیت او را خرد نکند، محدودیت‌ گذاری باید بیانگر قدرت باشد و نه توهین.اگر بی ‌طرفانه باشد خیلی بهتر مقبول می ‌شود و نباید ارزشی را فرزند برای خود قائل است خدشه‌ دار کند.

۲۲- نباید به بچه اجازه بدهید پدر و مادر خود را کتک بزند : هیچ وقت نباید به فرزند اجازه داد که پدر یا مادرش خودش را کتک بزند.تعلیم و تربیت صحیح باید بر پایه احترام متقابل استوار باشد، بدون اینکه والدین نقش خود را به فرزند تفویض کنند.

۲۳- تنبیه بدنی فرزند: مشکل اصلی تنبیه بدنی درسی است که به فرزند می‌ آموزد. بچه یک روش غلط برای مواجهه شدن با ناراحتی‌ هایش می‌آموزد. یکی از بزرگترین عوارض جانبی کتک زدن کودکان این است که رشد وجدان کودک را مختل می ‌کند.

۲۴- از خواب بیدارکردن فرزندتوسط والدین: یک بچه مدرسه ای را نباید هر روز مادرش از خواب بیدار کند. بچه از مادری که او را از خواب شیرین بیرون می‌ کشد احساس تنفر پیدا می‌ کند. بچه‌هایی را که نمی‌توانند صبح به راحتی از خواب برخیزند و بلافاصله بانشاط و قبراق باشند نباید مسخره کرد. اکثر اوقات فرزندان با آهسته کردن سرعت خود را با «زود باش» بزرگترها مبارزه می‌ کنند. به ‌ندرت باید به بچه ها گفت عجله کنید به جای آن باید به او یک زمانبندی واقعی ارائه داد. نباید فرزند را با یک‌ سری تذکر و اخطار روانه مدرسه کرد. بهتر است که هنگام بازگشت فرزند از مدرسه مادر در خانه باشد و از او استقبال کند. اگر مادر نمی‌تواند هنگام ورود فرزندش در خانه باشد، نوشتن پیامی که در آن به فرزند بگوید مادر کجا رفته است بسیار مفید است. اینگونه پیام‌ها برای برقراری ارتباط صحیح بین والدین و فرزندان بسیار مفید است.

۲۵- حسادت بچه ها : بچه‌ها دوست دارند داستان‌ هایی درباره حسادت و انتقام بشنوند. جالب توجه است که بدانیم حس همدردی آنان همیشه برای مظلوم نیست. کودکان برخلاف والدینشان وجود حسادت را در خانواده مورد سئوال قرار نمی‌ دهند. ورود طفل جدید به خانواده حسادت و ناراحتی برای ‌آنها به ارمغان آورده است. او به کمک و زمان نیاز دارد تا بتواند خود را با وضعیت جدید وفق دهد. همچنین ورود نوزاد تازه را می ‌توان بدون هیاهو و بسیار ساده به یک کودک اعلام کرد. علی‌رغم هر نوع عکس‌العمل آنی کودک، می ‌دانیم که او سئوالات و ترس زیادی درونش خواهد داشت. اما اینکه این بحران سبب رشد و قوی شدن شخصیت فرزند ما می شود یا خراب شدن شخصیت او بستگی به شعور و مهارت ما دارد. وقتی بچه‌ ها احساس حسادت خود را بیان نکنند و در درون خود نگاه دارند، این احساسات به اشکال دیگر بروز می‌ کنند. بعضی بچه‌ ها احساس حسادت خود را با سرفه یا ناراحتی های جلدی بیان می ‌کنند نه با الفاظ. ترس از طرد شدن، بزرگترین ترس بچه این است که والدینش دیگر او را دوست نداشته باشند و رهایش کنند. بچه هیچ وقت نباید تهدید شود که طرد خواهد شد چه به شوخی، چه در موقع عصبانیت.دانسته یا ندانسته والدین باعث احساس گناه در کودکان خود می‌ شوند. برای اینکه بیهوده باعث احساس گناه در فرزندمان نشویم باید با رفتار ناپسند او به همانگونه برخورد کنیم که یک مکانیک با اتومبیلی که دارای‌نقص فنی است برخورد می ‌کند.

۲۶- اضطراب به خاطر نداشتن استقلال و شخصیت: وقتی به بچه اجازه داده نشود در فعالیت‌هایی که آمادگی آن را دارد شرکت کند و مسئولیت بپذیرد، عکس‌العمل درونی او خشم و نفرت خواهد بود. در بسیاری از خانواده‌ های مدرن، بچه‌ها از کمبود فضا برای فعالیت‌ های جسمانی رنج می ‌برند. فرزندان فشار روحی حاصل از چنین محدودیت ‌هایی را در خود نگه می ‌دارند که این موجب اضطراب می‌ شوند. و یا اینکه بعضی از والدین سعی می ‌کنند فرزند را از غم و اندوه ناشی از فقدان و از دست دادن یک عزیز دور بدارند. اگر زمانی که مرگ اتفاق می ‌افتد فرزند را آگاه نسازند، یک اضطراب بیان نشده درونی برای او ایجاد می ‌شود و یا ممکن است خلاء موجود در اطلاعات خود را با یک سری استدلال ‌ها و توضیحات توهم ‌زا و اشتباه پر کند. اگر حقایق به‌سادگی به بچه گفته شوند و این بیان حقیقت را با یک در آغوش گرفتن گرم و نگاهی از محبت همراه کنند، بچه احساس آرامش و امنیت می ‌کند.

۲۷- اضطراب به خاطر دعوا بین والدین: وقتی والدین دعوا می ‌کنند کودکان هم مضطرب می شوند و هم احساس گناه می‌ کنند، بی‌ ارزش شدن پدر یا مادر نزد بچه ‌ها سبب می شود او از رفتار، شخصیت و ارزش‌ های آنان تبعیت نکند.

۲۸- الفاظ کثیف (فحش‌ها) : هیچ پدر و مادری نمی ‌خواهند فرزندشان در مورد فحش ‌هایی که توسط دوستانش استفاده می ‌شود بی ‌اطلاع باشد. وقتی کودکان در جلسات خصوصی خود یک سری فحش‌های غلیظ را استفاده می کنند حس می‌کنند که آزادی و استقلال خود را با آن اعلام کرده‌اند. والدین باید احساسات خود را در این مورد بسیار رک بیان کنند.

۲۹- تقدیر بیولوژیکی: برای اینکه بچه ‌ها بتوانند به تقدیر بیولوژیکی خود عمل کنند، باید پسرها از پدر و دخترها از مادر تبعیت کنند. تبعیت مهم ترین عاملی است که باعث می ‌شود پسرها مرد شوند و دخترها زن. در بسیاری از جوامع نقش مادر بیش از نقش پدر مشخص شده است. نیاز برای کارهای مادر را طبیعت معین کرده است و فقدان آن ممکن است باعث به‌خطر افتادن سلامتی روحی و یا حتی ‌بقای نوزاد شود. نقش پدر بیشتر شامل اعمال اجتماعی تا اعمال طبیعی.

۳۰- نقش پدر: سه نوع خطر وجود دارد که حضور پدر را خیلی واجب می‌ کند.اول، بچه در مقابل خطرهای دنیای خارج به حفاظت نیاز دارد. دوم، در مقابل ترس‌ های درونی. سوم، در مقابل حمایت بیش‌از‌حد مادر.اعتقاد و اعتماد پدر به بچه به او اعتماد ‌به ‌نفس می‌ دهد. از آنجا که پدرها طی دوران رشد خود از آزادی بیشتری برخوردار بوده‌ اند لذا بهتر از مادران می ‌توانند به کودکان اجازه دهند آزادی ‌ها را بدون احساس گناه را تجربه کنند و رشد سالمی داشته باشند.

۳۱- استانداردهایی برای پسرها و دخترها: پدر و مادرها نباید برای هر دو جنس یک استاندارد رفتاری داشته باشند.. والدین باید دقت کنند که به خاطر اینکه دختر ندارند پسر خود را ظریف و زنانه تربیت نکنند. دخترها نیز نباید به خاطر علاقه والدینشان به داشتن فرزندی ذکور قربانی شوند. والدین به فرزندانشان باید این اصل را بیاموزند که مرد و زن در نقش‌ های جداگانه ‌شان به یکدیگر نیاز دارند و باید از هم مراقبت و حمایت کنند.تعلیم برای مرد بودن و زن بودن باید خیلی زود آغاز شود. پسرها و دخترها باید خواسته ‌ها و علایق مختلفی داشته باشند. مادر به دختر خود لذت زن بودن، همسر بودن و مادر بودن را نشان دهد. پدر باید به پسر نشان دهد که مرد بودن در اجتماع و درخانواده یعنی چه.

۳۲- الگوهای مختلف خانوادگی: دربعضی خانواده‌ ها پیامی که فرزندان دریافت می ‌کنند این است که هدف انسان در زندگی باید این باشد که اثری ارزشمند از خود برای همیشه باقی بگذارد. چنین پیامی سبب ایجاد انگیزه برای سعی به دستیابی به نوآوری در علوم گوناگون می‌ شود. در بعضی خانواده‌ ها دخترها اغلب سعی می کنند با پسرها رقابت کنند و بعدها هم بزرگتر شوند در کارهای مردانه با مردها به رقابت می ‌پردازند. در گروه سوم خانواده‌ ها زن رئیس خانواده است، در چنین خانواده‌ هایی احترام و ارزش کمی ‌برای مردان قائلند. در این صورت پسرها ممکن است برای جبران خود را خیلی مرد جلوه دهند یا زن‌ها را تحقیر کنند و دخترها به ‌دنبال همسری باشند تا بر آن ریاست کنند. ما باید فرزندانی تربیت کنیم که هر کدام دارای فردیت خود باشند. در حالیکه الگوی ما باید انعطاف‌ پذیری کافی باشد تا دختر و پسر بتوانند به مشاغل مورد علاقه خود بپردازند.رقابت بیش‌از‌حد خواهر و برادر: کودکانی که از خواهران و برادران خود شدیدا متنفرند نیاز به کمک دارند. آنها توجه پدر و مادر را فقط برای خود می‌ خواهند. اگر حسادت این کودکان در سنین پایین از بین نرود بزرگترهایی‌ خواهند شد که افراد دیگر را جانشینی برای خواهر و برادر خواهند دید و با همه با نفرت و حسادت مواجهه خواهند شد.

۳۳- شناخت و درک خداوند( ایمان)

فرزندانی که ایمان واعتقادی ندارند، دائما احساس پوچی و بی مقداری می کنند.کمبود ایمان واعتماد به نفس مانند یک مانع بزرگ در مسیر پیشرفت آنها می باشد و دائما آنان را به عقب سوق می دهد . زیرا این بچه ها به کارهایی که انجام می دهند باور ندارند به همین دلیل بسیاری از کارهایشان با شکست مواجه می شوند و به دلیل نا امیدی شدیدی که بر روح و افکار آنها حکم فرماست ، موقعیت هایشان را به سادگی از دست می دهند.این بچه ها همیشه تصویر نامفهوم و گنگی از خود دارند و شناخت کاملی از خدای خود و استعداد هایشان ندارند، به همین دلیل برای پیدا کردن راه صحیح زندگی شان با مشکل های زیادی روبرو می شوند. و نقش مهم پدر و مادر دراین خصوص آن است که درک صحیح و دقیقی از خداوند را در درون فرزند خود بوجود بیاورد تا فرزند درک و حس خوب قوی از خداوند پیدا کند. زیرا بین بالا بودن ایمان ، ورضایت از زندگی ، ارتباط مستقیم وجود دارد . زندگی هر انسانی ، متناسب با وضعیت اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی او همراه با مشکلاتی است . یکی از نقش هایی که ایمان و اعتقاد در مسیر زندگی دارد ، تأثیر آن در حفظ و افزایش سلامت روانی است . با یک تعریف کلی، افرادی دارای سلامت روانی هستند که دست کم ۲ ویژگی داشته باشند :

۱- از زندگی خود راضی باشند .

۲- دیگران از رفتار و اندیشه آنها احساس رضایت کنند .

همچنین سلامت روانی لازم است دست کم در ۵ زمینه مشهود باشد :

۱٫ ارتباط با خانواده

۲٫ ارتباطات شغلی

۳٫ ارتباطات اجتماعی

۴٫ ارتباطات محیطی ( طبیعت )

۵٫ ارتباط با خالق خود

۳۳- مشورت با متخصص : خانواده های محترم بایست بداند در موارد ذیل حتما با مشاورین مجرب و روانپزشک مشورت کنند:

الف – بچه‌های زیاده از حد قلدر: در مورد بچه‌ های خیلی خشن، باید در هر مورد خاص دلیل رفتار خشونت‌آمیز را یافت و درمان کرد.

ب – استمرار در دزدی باید زنگ خطری برای‌ ما باشد و حتما کودک را نزد روانکاو ببریم. این کودکان هیچ گونه حق مالکیتی برای دیگران قائل نیستند.

ج – فاجعه دیدن: بچه‌ هایی که با فجایعی مانند تصادف، آتش ‌سوزی، مرگ و امثال آن مواجهه می‌ شوند ممکن است در ظاهر هیچ گونه ناراحتی در آنها مشهود نباشد اما روانکاوی در این مواقع مفید است.

د – بچه‌ های غیرعادی: چنین بچه‌ ای بسیار گوشه‌ گیر و انزواطلب است و نسبت به محیط اطرافش بی‌ توجه است. بچه غیرعادی ممکن است یک کار را برای ساعت‌ها تکرار کند.

و – کودکان انزواطلب: چنین کودکانی را می ‌توان خجالتی،‌ترسو، مطیع و بی‌روح توصیف کرد. آنها دوستان کمی‌دارند و از تفریحات اجتماعی گریزانند. همیشه می‌خواهند که دیگران قدم اول را برای ‌دوستی ‌بردارند.

ز- بچه‌های ترسو: در اینجا کودکانی مدّنظر ما هستند که ترس آنها مداوم و بسیار شدید است. این کودکان در مقابل بسیاری از مسائلی که به نظر دیگر کودکان احمقانه می‌آید وحشت‌زده می‌شوند و زبانشان بند می‌ آید. بعضی کودکان وسواس تمیز بودن دارند. از دید آنها تمام دنیای اطرافشان کث‍یف است.

ک – پسرهایی که رفتار زنانه دارند: این گونه پسرها فاقد شیطنت ‌ها و قلدری ‌های بقیه پسرها هستند.و بیشتر در جوار دخترها احساس آرامش می ‌کنند.

ل- بچه‌ هایی که آداب را رعایت نمی ‌کنند: برخی کودکان دارای رفتارهای مداومی هستند که موجب ناراحتی والدین می‌ شود. کارهای آنها به گونه ‌ای است که توجه اطرافیان را جلب می‌ کند و این خود باعث تداوم چنین اعمالی می‌ شود.

نتیجه اینکه :

انسان به عنوان موجود زنده ، همیشه در پی کسب تعادل است و اگر به دلایلی تعادل او ازنظر جسمی یا روانی برهم بخورد، دچار تنش و ناراحتی می شود. سلامت جسمی و روانی فرد مستلزم برقرار تعادل در ارگانیسم است. کودکان نیز برای حفظ تعادل خود نیازمند آن هستند که با آنان برخورد های متعادل صورت گیرد. ارتباط مناسب رابطه ای است که براساس رفتارهای نسبتا” ثابت و به دور از حد افراط و تفریط باشد. ازآنجا که انسان ها و به ویژه کودکان درحال تغییرو تحول اند، ارتباط با آنها باید ارتباطی فعال، پویا و متناسب با شرایط و نیازهای آنان باشد. بچه ها در هر مرحله از رشد خود نیاز به رابطه ای خاص دارند. نیاز کودکان به محبت امری انکارناپذیراست. محبت پایه ی احساس امنیت، آرامش و اعتماد به نفس است. رابطه ای که براساس محبت استوار نباشد، سازنده و تاثیرگذار نخواهد بود. برای برقراری ارتباط مناسب، تنها حضور فیزیکی پدر و مادر در خانواده و معلم در کلاس کافی نیست. پدر و مادر باید به فرزندان خود به موقع و به اندازه توجه و محبت کنند، با آنها درمورد مسائلشان صمیمانه به بحث و گفت وگو بنشینند و برای با هم بودن درمحیط خانواده، وقت مناسبی را اختصاص دهند تا فرزندان احساس کنند که در خانواده جایی برای خود دارند. معلم باید درکلاس با فرد فرد شاگردان خود ارتباط برقرار سازد و به مسائل و مشکلات آنها توجه کند تا بچه ها در شلوغی کلاس و ازدحام جمع، فردیت مستقل خود را فراموش نکنند. روشن است که انجام این کار، به خصوص برای معلمان باتوجه به شرایط موجود دشوار است. اما باید دانست که کودکان درشرایط دشوار بیش ازهرزمان دیگری نیاز به توجه و محبت دارند. از طرفی هم تربیت کودکان شایسته و آگاه بدون ارتباط فعال، سازنده و مثبت با آنها امکان پذیرنیست. تلاش درجهت چنین ارتباطی، وظیفه اساسی والدین و معلمان- به عنوان ارکان اصلی تربیت کودکان است. این تلاش از آن رو ارزنده و ضروری است که نه تنها در پرورش کودکان امروز بلکه در تربیت نسل آینده نیز موثر است زیرا فرزندان ما درآینده، با کودکان خود همانگونه برخورد خواهند کرد که ما امروز با آنان رفتار می کنیم. ویژگی ارتباط سازنده با کودکان، احترام گذاشتن به شخصیت آن هاست. احترام به معنای واقعی آن، توجه به خواست ها و علایق کودکان، رعایت آزادی و استقلال عمل آنان و خودداری از تحقیر و تمسخر آن هاست. چنین ارتباطی توانایی های کودکان را پرورش می دهد، خلاقیت آنان را شکوفا می سازد، اعتماد به نفس آنها را تقویت می کند و آنان را برای پذیرش مسئولیت و انتخاب آماده می سازد.اما آنچه مسلم است این است که ما پدران و مادران ابتدا بایست در عمل و رفتار خود تغییرات اساسی را صورت دهیم لذا سعی کنیم چیزهایی را به فرزندان و دیگران بگوییم که خود کاملا به آنها ایمان داشته و بدان ها عمل می کنیم، چرا که فرزندان ما حرف هایمان را نمی بینند، بلکه عملکرد ما را به خوبی نگاه می کنند. تا زمانی که ما عملکرد خود را اصلاح نکنیم، حرفها یمان خریداری ندارد. پس سعی کنیم چیزهایی را به فرزندان و اطرافیانمان می گویم، ابتدا خودمان به آنها عمل می کنیم. انشاءالله

 

ديدگاه ها در اين مطلب .